سه داستان جالب و خواندنی

داستان اول : مادر …..(نمیدونم اسم این داستان رو چی بذارم)
ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.
پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟
مادر گفت : ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی
فقط خواستم بگویم تولدت مبارک .
پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد
صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن
با شمع نیمه سوخته یافت… ولی مادر دیگر در این دنیا نبود.
دو تا داستان ديگه رو از دست نده
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ ساعت 12:6 توسط
|
سلام بازدید کننده گرامی به وبلاگ ما خوش آمدید این وبلاگ متعلق به انجمن علمی رشته مدیریت بازرگانی دانشگاه پیام نور کلات می باشد و متعلق به هیچ حزب یا گروه خاصی نیست. خوشحال خواهیم شد اگر با نظرات خودتون به ما در بهتر شدن این وبلاگ و رفع ایرادات وبلاگ کمک کنید...